خرید بک لینک

Feeling confused

غریبه ی آشنا

بدون عنوان!

برای اولین بار صبح به مامانم گفتم دیگه نمیکشم گفت خسته شدی می تونی نری سرکار گفتم نه از زندگی خسته شدم متوجه شدم اعصابش ریخت بهم نگرانم شد همونجا به خودم اومدم گفتم خوابم میااااد از بیخوابی خل شدم ولی واقعا تو این ۵ماه سرکار رفتنم خیلی از روز ها بوده که نمیکشیدم خیلی از روز ها بوده که دلم می خواست گریه کنم می دونی درکل حالم خوبه ها میرم سرکار،میرم زبان و...ولی این فکر لعنتی که به کارمندی عادت نکنم و از یه جایی آغاز کنم برای خودم کار کنم دیوونه ام میکنه اینکه دوست دارم مهاجرت کنم هم دوست ندارم در کنار این بلاتکلیفی ها آدم ها میان نصحیت میکنن به کارمندی عادت نکنیا، واای چرامهاجرت نمیکنی وای چرا کار پیچتو ول کردی ،چرا چرا چراااا....... و من هیچ وقت درک نمیکنم این آدما چرا اول به شرایط زندگی خودشون نگاه نمیکنن ، چرا واقعا فکر میکنن بیشتراز من نگران آینده من هستن اوووف بگذریم خلاصه که بعد از غرزدنم باید بگم این چند وقت خیلی همه چی تغییر کرد و شرایط زندگیمم عالیه حداقل به اون چیزی که تو ذهنم بود و توی این سن توقع داشتم برسم رسیدم بقیه اش هم درست میشه

برچسب: نویسنده: کاوه حسنی تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 15:15

صفحه بندی