بدون عنوان!
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 15:15
Feeling confused غریبه ی آشنا بدون عنوان! برای اولین بار صبح به مامانم گفتم دیگه نمیکشم گفت خسته شدی می تونی نری سرکار گفتم نه از زندگی خسته شدم متوجه شدم اعصابش ریخت بهم نگرانم شد همونجا به خودم اومدم گفتم خوابم میااااد از بیخوابی خل شدم ولی واقعا تو این ۵ماه سرکار رفتنم خیلی از روز ها بوده که نمیک...
از چشم افتادن
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 15:15
Feeling confused غریبه ی آشنا از چشم افتادن غمگین ترین بخش تو زندگیم دقیقا اونجاست که یکی از چشمم بیوفته با اینکه می دونم ناراحته هااااا ولی نمی تونم ازش بپرسم چیشده ؟!!!این شکلی ام که اوکی به من چه ناراحتی ایشالا درست میشه.چرا یه کاری میکنید که آدم های اطرافتون ازتون دور بشن در حدی که نخوان پیام بد...
شروع متفاوت
-
تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 15:15
Feeling confused غریبه ی آشنا ابتدا متفاوت هاااایبعد مدت ها دوباره برگشتم البته میومدم ولی چیزی رو پست نمیکردم این چند وقت اتفاق های عجیبی برام افتاده هر روز برام یه درس بهروزی داشت ولی درس اصلی رو قرار از عید شروع کار کنم اینکه ارتقای شغلی گرفتم و مسئولیت هام دوبرابر یا حتی صد برابر شد نمیدونم ب...
منتظر بودن..
-
تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 14:26
همیشه از انتظار بدم میومد نمی تونستم باهاش کنار بیام سعی میکردم کسی هم منتظر نذارم ولی این چند روز اندازه ۵۰ سال منتظر موندم و پیر شدم انگار ، اون دل نگران بودن از همه بدتره
مود
-
تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 14:26
چشمام پر از اشک بود هی پاکشون میکردم ،چندتا نفس عمیق میکشیدم که اون اشکا سرازیر نشه آخرش نتونستم تنهایی تحملش کنم سرم پر از سوال بود حس میکردم آدم لوس و ضعیفیم ،پی ام دادم به زهرا گفت نه اتفاقا دختر قوی هستی حالا زیاد از زندگی شخصیت نمی دونم ولی یه موضوع شو می دونم که واقعا خیلی خوب باهاش کنار اومدی...
پذیرفتن
-
تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 14:26
این چند وقت خیلی به اتفاقات زندگیم گفتم چرا و خیلی انرژی منفی فرستادم و یادم نبود که چه قدر می تونه تو زندگیم اثر بذاره .قدرت مغز و فرکانسی که خودمون می فرستیم مسیر زندگیمو مشخص میکنه و من فقط داشتم غر میزدم ، غر میزدم چرا فلان ،چرا این نه و می پذیرم که اشتباه کردم و نباید این قدر غر میزدم الکی تو ذ...